سید محمد حسین به سلامتی پدری که موقع تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریهٔ فرزندش رو دید و ماشینو داد دستش و گفت: حالا تو بتراش موهای منو ویرایش شده در 3 ماه پیش
ارتباط با فاميل و دوستان, پيدا كردن دوست جديد, پيدا كردن دوستان قديم, وقت گذراني در اينترنت, استفاده از مطالب و مقالات
درباره من:
ای دیر بدست امده بس زود برفتی./اتش زدیم بر منو چون دود برفتی./چون ارزوی تنگدلان دیر رسیدی./چون دوستی سنگدلان زود برفتی
فکر من نباش مسافر ای پرنده مهاجر به سپیده ها بیاندیش
چشم فرداها براهه راه سختی مانده در پیش ای تولد دوباره وقت آغاز من و توست ای رها از رخوت تن وقت پرکشیدن توست...
فکر من نباش مسافر به سپیده ها بیاندیش کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام هق هق دلتنگیامو می شکستم توی رگهام دل پر تحملم از گریه من گله داره چهره سرخ غرورم از شکستن شرمسار باغ پیوند من و تو پر از عطر اقاقی فصل آشنایی ما سبز خواهد ماند باقی همه آنچه که دارم پیشکش سادگی تو سوگلی ترانه هایم هدیه یک رنگی تو فکر من نباش مسافر به سپیده ها بیاندیش چشم فرداها به راهه راه سختی مانده در پیش ای تولد دوباره فصل آغاز من و توست ای رها از رخوت تن وقت پر کشیدن توست
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار میومد،
یه بار نذری میاورد، یه بار میومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت. بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده
شما دارین فرصتها رو از جوونا میگیرین... والا
ارسال شده در : 4/11/1390
طرف لکنت زبان داشته، زنگ میزنه اورژانس که بیاد جنازه همسیاشونو که مرده ببره... میگه: اااالو اااوورجانس؟ این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین !
طرف میگه آدرستون؟! یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد میگه ظظظظظ....
طرف میگه خیابون ظفر منظورته؟ میگه ننننننننه، طرف فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ! ۲هفته بعد همین اتفاق میوفته بازم طرف میگه آدرستون؟
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ... طرف میگه ظفر؟ میگه ننننه ...، باز مامور اورژانس فکر میکنه سرکاره قطع میکنه!
۳ ماه میگذره... باز طرف زنگ میزنه میگه اااااووووورژانس، این هههمسایمون ممممرده محلللمون بوی گند گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین !
طرف میگه آدرستون؟! باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ... از اونور میگن آقا منظورت خیابون ظفره؟
طرف میگه آآآآره بببیناموس کککشوندم آوردمش ظفر ببببییا بببرش
ارسال شده در : 4/11/1390
دکترها در تحقیقات جدید خود نتایج حیاتی بدست آورده است که با هم میخوانیم :
خدا خر را آفرید و به اوگفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا!من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است.پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا!سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.
و
....
...
..
.
سرانجام خداوند انسان را آفرید وبه او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.
انسان گفت:سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.
و
خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...
و
.......از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!!! پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
ارسال شده در : 4/11/1390
غضنفر رفت كتابخونه يك كتابو تا آخر خوند و به كتابدار گفت: اين كتاب خيلى شخصيت داخلشه، اما محتوا نداره ! كتابدار گفت: دفتر تلفنو بذار سرجاش..
ارسال شده در : 5/11/1390
خدایی آخره کلامه!!!!!!!!
یه آجرُ وردار بپیچ تو کیسه نایلون سیاه ، بذار بالای یخچال، به بقیه هم بگو بش دست نزنن و سراغش نرن. تا خود صبح همه انگولکش میکنن ببینن توش چیه!
.
.
.
(.نظریه یک راننده تاکسی در مورد حجاب(